یک آبیِ خاکستری

همه چی از اون روز زمستونی شروع شد. از همون روزی که فهمیدم منِ بدون تو برام دوست داشتنی نیست؛ حتی بدون گلایه هات و حرف هایی که از ته دلت نمیزدی. بدون شکایت های بی موردت، اون لبخند های تمسخر آمیزت و بدون فهمیدن اینکه واقعا کی هستی؛ چون اون جوری که بودی همش نقاب بود. یه نقاب جعلی که از نفر قبلی دزدیده بودیش. از همونی که بهت گفت قلبش بوی تورو میده. همون که نموند، همون که رفت.
یبار نشد ببینمت و چهره ی خودتو بهم نشون بدی. لابد میترسیدی نقابتو بدزدم؛ که البته حالا به سلیقه تو رنگ شده بود. دروغ چرا، دنبالش بودم. ولی حالا از خودم میپرسم یه نقاب مگه چی داره؟! همش یه مشت خاطره ست. خاطراتی که نمیخوای به یاد بیاری ولی نمیتونی ازشون دست بکشی. خاطراتو مگه میشه دزدید؟
نه من صداقت داشتم توی حرفام و نه تو برات مهم بود که دارم چیمیگم. ولی من میخواستم برات مهم باشه. بابت حرف های سنگینم توی چشمات اشک جمع بشه و بغض کنی؛ بهم لعنت بفرستی که کاش هیچوقت به اینجا نمیومدی و بغلم نمیکردی. شاید اونطوری بوی عطرم روی لباست نمیموند، شاید دوباره دنبالم نمیگشتی که بهم بگی این بو رو میشناسی؛ شاید اینطوری دیگه دلیل بغض سفت شدهٔ توی گلوت نبودم.
اما تو هیچ وقت این فکر هارو نداشتی. داشتی؟ نمیدونم. مهم بود اما نه اونقدر که زندگیمو بهم بریزه. احتمالا همش بخاطر این بود که دلم میخواست ببینم که بخاطر من هم میشکنی. که منم میتونم دلیل افکار غم انگیز شب هات باشم. دلیل گریه های بی موردت وقتی می دیدی کس دیگه ای رو عزیزم صدا کردم. دلیل نگرانی هات. دلیلِ...
کی توی این دنیا بجز ما دوتا به عوضی بودن و ساده رد شدن افتخار میکرد؟
من و تو از هم هیچوقت هیچ چیزی طلب نکردیم چون میدونستیم توی بازی گل یا پوچ زندگی، انتخاب هامون همیشه پوچ درمیاد. توی یه خونه خالی هم که مهمون دعوت نمیکنن.
- ۰۴/۱۱/۰۴