اما گاهی اوقات با خودم فکر میکردم که شاید این همه راه را آمده بودم تا فقط بفهمم چیزی را که "واقعا" در طلبش بودم، پشت سرم جای گذاشتم.
در هوای رقیق - جان کراکائور
- ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۲۱:۲۱
اما گاهی اوقات با خودم فکر میکردم که شاید این همه راه را آمده بودم تا فقط بفهمم چیزی را که "واقعا" در طلبش بودم، پشت سرم جای گذاشتم.
در هوای رقیق - جان کراکائور

همه چی از اون روز زمستونی شروع شد. از همون روزی که فهمیدم منِ بدون تو برام دوست داشتنی نیست؛ حتی بدون گلایه هات و حرف هایی که از ته دلت نمیزدی. بدون شکایت های بی موردت، اون لبخند های تمسخر آمیزت و بدون فهمیدن اینکه واقعا کی هستی؛ چون اون جوری که بودی همش نقاب بود. یه نقاب جعلی که از نفر قبلی دزدیده بودیش. از همونی که بهت گفت قلبش بوی تورو میده. همون که نموند، همون که رفت.
یبار نشد ببینمت و چهره ی خودتو بهم نشون بدی. لابد میترسیدی نقابتو بدزدم؛ که البته حالا به سلیقه تو رنگ شده بود. دروغ چرا، دنبالش بودم. ولی حالا از خودم میپرسم یه نقاب مگه چی داره؟! همش یه مشت خاطره ست. خاطراتی که نمیخوای به یاد بیاری ولی نمیتونی ازشون دست بکشی. خاطراتو مگه میشه دزدید؟

خیره موندن به کلمات در حالیکه شیار های پیچ در پیچ مغزم توانایی پردازش هیچ حسی رو ندارن، قرار نیست کمکی کنه. انگار، بازهم مثل هر دفعه، توی دنیای مه گرفتهی افکارم، گیج و مبهوت، تنها موندم.
"آیا قبل تر ها این شکلی بود؟" نمیدونم راجب منه یا چیزهایی که هر روز صبح، بدون آمادگی دارم از سر میگذرونم؛ اما هر چی که هست، یه بخش از من داره مقاومت میکنه... درست مثل اسبی که میخواد با شیهه کشیدن سوارش رو بترسونه. اسبِ سرکش توانم رو ازم گرفته و کلمات حالا، جمله میشن و مثل سرب داغ از گلوم بالا میان. شاید وقتشه ذره ذره بالا بیارمشون.