
همه چی از اون روز زمستونی شروع شد. از همون روزی که فهمیدم منِ بدون تو برام دوست داشتنی نیست؛ حتی بدون گلایه هات و حرف هایی که از ته دلت نمیزدی. بدون شکایت های بی موردت، اون لبخند های تمسخر آمیزت و بدون فهمیدن اینکه واقعا کی هستی؛ چون اون جوری که بودی همش نقاب بود. یه نقاب جعلی که از نفر قبلی دزدیده بودیش. از همونی که بهت گفت قلبش بوی تورو میده. همون که نموند، همون که رفت.
یبار نشد ببینمت و چهره ی خودتو بهم نشون بدی. لابد میترسیدی نقابتو بدزدم؛ که البته حالا به سلیقه تو رنگ شده بود. دروغ چرا، دنبالش بودم. ولی حالا از خودم میپرسم یه نقاب مگه چی داره؟! همش یه مشت خاطره ست. خاطراتی که نمیخوای به یاد بیاری ولی نمیتونی ازشون دست بکشی. خاطراتو مگه میشه دزدید؟
- ۰۴ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۲۸