میگوید: "اگر چیزی نتواند مرا بِکُشد، نوستالژیا میتواند."
نه برایش کَف زدم و نه به نشانه تصدیق سر تکان دادم. اما میدانستم توانسته چیزی را در درونم فرو بریزد؛ شاید هم قطره اشکی را از گوشه ی چشمم.
گذشته برایم آوای عجیبی دارد. فکر کردن به آن، مرا به صحنه ی تئاتری که به آن دعوت نشده ام پرت میکند. در ردیف اول، سر جایی که از قبل برایم تعیین شده، خشک میشوم. تمام بدنم سِر شده است.
بازیگران با چهره های تار، نمایش را آغاز میکنند و صدای خنده ی یکی از آنها به گوش هایم آشنا می آید. شاید من باشم. نمیدانم. صورت ها ماسکه و گریم شده است، نمیتوانم تشخیص دهم.
- ۱۱ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۰۰
